جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۸

منظومه مانلی -سال 2010

پیتر گابریل داره برای زلزله زده های هایتی می خونه - و من با دست جلوی چشمم رو می گیرم که عکس ها رو نبینم.. ولی نمی تونم. همه له و لورده و داغون زیر ساختمونهای بتونی
........
بچه های بی سرپرست یک یتیم خونه
.......
مانلی یک پسربچه که دو سه روز پیش اززیرآواربیرونش کشیدن
میگه که توی یک سوراخ گیر کرده بوده
و پدرش بهش گفته که حرکت نکن
یکی پیدات میکنه
...........
فقط عموش زنده مونده
.......

چی میشد؟

چی می شد اگر در دنیا هیچ بیماری ای وجود نداشت
هیچ دردی وجود نداشت
هیچ آدم فقیری نبود
هیچ زلزله و سیل و آتش سوزی و هزار جور کوفت و مرض دیگه ای نبود
هیچکس حسود نبود
آدمها سر همدیگه کلاه نمیذاشتن
به هم دروغ نمی گفتن
خیانت نمی کردن
ازهم سوءاستفاده نمی کردن
هرروز یکی دوساعت بارون میومد و خورشید هم بود
ماه همیشه می درخشید و همیشه می خندید
........
چی میشد- اما نمیشد....!ا

دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۸

سنگ

رنگ پریده است . صورتش اغلب در هم است و کم پیش می آید که عضلات صورت در حال استراحت باشند. گاه و بی گاه به ناکجا خیره می شود و می رود به دوردستها.....اا
گرفتار وسواس سلامتی شده. و این باعث می شود که از غذاخوردن هیچ لذتی نبرد. حتی فکر می کنم طعم ها را هم به ندرت حس می کند. نه اینکه پرزچشایی نداشته باشد- برایش فرقی ندارد. درواقع سالهاست که هیچ چیزی برایش فرقی ندارد........دلش که شکسته شد- دیگر شکسته ماند. راست می گویند. دل که چینی نیست که بشود بندش زد. می گویند که بعضی ها در خفا از دل 
.شکستگی رنج می برند- و او یکی از همین بعضی هاست
صورتش هم با دلش انگار شکست. و چشمهایش - که چشمان درشت پرخنده ای بودند تبدیل شدند به دوچشم  بی رنگ
مهربان است- حساس است وبسیار منطقی. آنقدر رنج کشیده که قدر عافیت فعلیش را بداند. و شاید همین باعث وسواس سلامتی اش باشد. فقط خنده های کودکش است که حس زندگی را درش بیدار می کند. به هیچکس و هیچ چیز دیگری علاقه چندانی ندارد. انگار تمام زندگی برایش در همین کودک خلاصه شده باشد. آنروز که صحبتی از یک عشق قدیمی به میان آمد- به شدت بد حال شد. عشق و صحبت از آن حالش را به شدت خراب می کند و من این را می فهمم. دیگر اعتقادی به عشق میان زن و مرد ندارد. انگار که فقط مال کتابها و فیلمهاست....شاید هم درست فکر می کند.



.