رنگ پریده است . صورتش اغلب در هم است و کم پیش می آید که عضلات صورت در حال استراحت باشند. گاه و بی گاه به ناکجا خیره می شود و می رود به دوردستها.....اا
گرفتار وسواس سلامتی شده. و این باعث می شود که از غذاخوردن هیچ لذتی نبرد. حتی فکر می کنم طعم ها را هم به ندرت حس می کند. نه اینکه پرزچشایی نداشته باشد- برایش فرقی ندارد. درواقع سالهاست که هیچ چیزی برایش فرقی ندارد........دلش که شکسته شد- دیگر شکسته ماند. راست می گویند. دل که چینی نیست که بشود بندش زد. می گویند که بعضی ها در خفا از دل
.شکستگی رنج می برند- و او یکی از همین بعضی هاست
صورتش هم با دلش انگار شکست. و چشمهایش - که چشمان درشت پرخنده ای بودند تبدیل شدند به دوچشم بی رنگ
مهربان است- حساس است وبسیار منطقی. آنقدر رنج کشیده که قدر عافیت فعلیش را بداند. و شاید همین باعث وسواس سلامتی اش باشد. فقط خنده های کودکش است که حس زندگی را درش بیدار می کند. به هیچکس و هیچ چیز دیگری علاقه چندانی ندارد. انگار تمام زندگی برایش در همین کودک خلاصه شده باشد. آنروز که صحبتی از یک عشق قدیمی به میان آمد- به شدت بد حال شد. عشق و صحبت از آن حالش را به شدت خراب می کند و من این را می فهمم. دیگر اعتقادی به عشق میان زن و مرد ندارد. انگار که فقط مال کتابها و فیلمهاست....شاید هم درست فکر می کند.
.