سه‌شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۰

یک نفردیگر درزندان جان سپرد
هفته پیش هم دونفر
میشود سه نفر
میدانم باید خون به تصویر بکشم
عکس باطوم و چشمهای غضبناک پرازکینه 
عکس ریش و سبیل و چادر و بوی گند عرق بدن
عکس از بدبختی و فلاکت بگیرم
می دانم.
یک بارمجسمه جوانی راساختم که باطوم به سرش فرود می آمد
و او باچشمان هراسان دستش را سپرصورتش کرده بود
نتوانستم نگهش دارم
آزارم میداد

خسته ام
من کودک بودم
بادیدن قیافه های عصبانی
چهره های پرازعقده
درمیان خشم و خشونت و خفقان 
نوجوان شدم
و بعد جوان
و بعد میانسال
مراهم کشتید
آرزوهایم راکشتید
شادیم راکشتید

اما من
خون نمی کشم
خشونت نمی کشم.
تصویر زن جوانی را می کشم 
که پیراهن صورتی کوچکش را پوشیده
و بی دغدغه دستگیرشدن
و تحقیرشدن
و کشته شدن
و کتک خوردن
-خودش و سگش
با سگ کوچکش 
برای هواخوری 
به خیابان میرود