پنجشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۰

پرپرزدن یعنی همین
یعنی احساساتت به شدت درغلیانند و 
نمیدانی چه خاکی به سرت بریزی!
پرپرمیزنی و کسی نمیداند
کسی نمی فهمد

حتی او.

سه‌شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۰

یک نفردیگر درزندان جان سپرد
هفته پیش هم دونفر
میشود سه نفر
میدانم باید خون به تصویر بکشم
عکس باطوم و چشمهای غضبناک پرازکینه 
عکس ریش و سبیل و چادر و بوی گند عرق بدن
عکس از بدبختی و فلاکت بگیرم
می دانم.
یک بارمجسمه جوانی راساختم که باطوم به سرش فرود می آمد
و او باچشمان هراسان دستش را سپرصورتش کرده بود
نتوانستم نگهش دارم
آزارم میداد

خسته ام
من کودک بودم
بادیدن قیافه های عصبانی
چهره های پرازعقده
درمیان خشم و خشونت و خفقان 
نوجوان شدم
و بعد جوان
و بعد میانسال
مراهم کشتید
آرزوهایم راکشتید
شادیم راکشتید

اما من
خون نمی کشم
خشونت نمی کشم.
تصویر زن جوانی را می کشم 
که پیراهن صورتی کوچکش را پوشیده
و بی دغدغه دستگیرشدن
و تحقیرشدن
و کشته شدن
و کتک خوردن
-خودش و سگش
با سگ کوچکش 
برای هواخوری 
به خیابان میرود


چهارشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۰

دلم گرفته

اسم همه هست. جز تو...عکسشون با خانواده هاشون. کامی- فرزاد-اون یکی. با خانم و بچه هاشون.
یادش به خیر. چه دورانی بود. چقدر خوش بودیم. الکی خوش بودیم. 
عکس من نصفه ست. اسمم هم کامل نیست. عکس تو نیست......اسمت هم روی سنگ گورت کنده شده........خیلی دلم برات تنگ شده.

پنجشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۹

هیچ

گمانه زنی. مثل همیشه برعکس درمی آید. این حقیقت تلخ با مزه ی زهر مار که همه چیزهایی که می پنداشتی تنها و تنها زاییده ذهن بیمار خودت بوده و همین. و دیگر هیچ. روبرو شدن با این هیچ سخت ترین و نفس بر ترین کار دنیاست. نمیخواهی باور کنی. هی مرور می کنی و مرور می کنی. پس این چه بود؟‌پس آن چه بود؟ بعد نتیجه گیریت براساس آخرین یافته ها کامل میشود:‌هیچ

دیگر به خودم و حدس و گمان های خودم اطمینانی ندارم. شایداصلا نباید اندیشید. نباید هیچ چیزی را جدی گرفت؟ همه چیز دردنیا فقط یک شوخی ست. برای وقت گذرانی. برای تفریح. برای سرگرمی. برای نابود کردن خود. احساس لطافت. یک شوخی نه چندان خنده دار.

سه‌شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۹

صرف رفتن

تو میروی
من میروم
او میرود
مانمیرویم. یعنی با هم نمی رویم. هر کسی ازبرای خویشتن و دل خویشتن میرود
و باز می بینیم که مانده ایم. نرفته ایم- فقط به دور خود چرخیده ایم
............

دوشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۹

توهم های ذهن من

نیستی
هیچگاه نیستی. تصویرت را بزرگ میکنم و دستم را روی صورتت میگذارم
اشک دور چشمم حلقه میزند و چشمانم را می فشارد
لبانت را با سرانگشتانم لمس میکنم و ابروهای پهنت را مرتب میکنم
چشمانت را میبندم و خطی نامریی پشت چشمت میکشم
دوستت دارم ولی نیستی
میخواهم دستت را بگیرم نمیتوانم-یک سطح صاف با چشمان منتظر که به جایی خیره شده اند
و لبخندی تلخ. 
دوستت دارم
ولی نیستی
هیچگاه نبوده ای
 هیچگاه نبوده اید
ای همه توهم های ذهن عاشق من
 !دوستتان دارم

شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹

Too Kind to be True

Honey, I'm just too kind
please don't get me wrong,
I'm not an idiot
I can see your plans
I can see you playing with me
I can read your mind,
but not before you do something,
because I want to trust you
because I want to walk beside you.
But if you don't get this,
It's your problem.
I wanna stay kind,
I wanna stay nice,
you go on being two faced,
you let me go-I'm gone,
 before you can wave your hand, I will kiss goodbye.