یک نفردیگر درزندان جان سپرد
هفته پیش هم دونفر
میشود سه نفر
میدانم باید خون به تصویر بکشم
عکس باطوم و چشمهای غضبناک پرازکینه
عکس ریش و سبیل و چادر و بوی گند عرق بدن
عکس از بدبختی و فلاکت بگیرم
می دانم.
یک بارمجسمه جوانی راساختم که باطوم به سرش فرود می آمد
و او باچشمان هراسان دستش را سپرصورتش کرده بود
نتوانستم نگهش دارم
آزارم میداد
خسته ام
من کودک بودم
بادیدن قیافه های عصبانی
چهره های پرازعقده
درمیان خشم و خشونت و خفقان
نوجوان شدم
و بعد جوان
و بعد میانسال
مراهم کشتید
مراهم کشتید
آرزوهایم راکشتید
شادیم راکشتید
اما من
خون نمی کشم
خشونت نمی کشم.
تصویر زن جوانی را می کشم
که پیراهن صورتی کوچکش را پوشیده
و بی دغدغه دستگیرشدن
و تحقیرشدن
و کشته شدن
و کتک خوردن
-خودش و سگش
با سگ کوچکش
برای هواخوری
به خیابان میرود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر