دوشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۹

ماتم

شده تابه حال برای کسی که زنده ست ماتم بگیرید؟؟


چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۹

شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۹

Eat Pray Love

Eat Pray Love was a lovely movie.....I was so impressed I could not help watching it for the second and third time. maybe too feminine, maybe, too cliche, but I liked it a lot.
It's been a long time I have given up on loving heavy/bitter/dark movies only and only. What is wrong with being positive and nice and cute? Why have we learned to love all the bitter stuff that make us cry? Is it really all what life is about?? I do not think so.
I will read the book as soon as I get the chance.....
I have too many things in hand now.....
and too many plans for future.....
cool down and go with the flow.........some certain things that you can never change. the rest, up to you.


زمین می چرخه -کهکشان میچرخه دنیا میچرخه - ما هم بدون اینکه بخواهیم همراهشون داریم می چرخیم
نمی دونم ازکی دقیقا انسان غربی درفلسفه هدونیستیک خودش و انسان شرقی عرفانی در عرفان نیمه واقعی خودش و انسان جهان سومی در بلاهت خودش گم شد. هر چی هست میدونم همه یک مقصد داریم.....اما راه داریم تا راه...........قسمت زیادیش انتخابیه- اما بخشی هم هست که اجباریه. من به صد در صد اختیاری بودن زندگی اعتقاد ندارم. غیرممکنه. اما شکل اجبار رو هم گاهی میشه تغییر داد. فقط اگر بخواهی
.

دوشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۹

سرزمین تضادها

زندگی وحشی تر و سرکش تر ازقبل در سرزمین تضادها ادامه دارد. نمی دانستم که می شود عده ای معدود همچنان شکنجه شوند و بقیه خران سرخوش و شادان سوار بر پورش و بنز و پرادو خیابانهای پرترافیک شهر را گز کنند و فخر بفروشند. دایم آن قسمت ترانه هیچکس را زمزمه می کردم:
اینجا نصف عقده ای ین -نصف وحشی
چه مصداقی دارد این ترانه. و ما چه دردمندانه به له شدن مغزها می اندیشیم. چه روشنفکرانه گیلاسهای عرق سگی بو گندوی دست ساز مخلوط با آب سیب تکدانه را سر می کشیم و فکر می کنیم که چه خوشبختیم.

یکشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۹

Home -Sweet Home!

It's been a while I am staying here
people seem to be ruder and wilder
there is a lot of tension in the air- everywhere
but it's nice to be here after all!!!!
I try to keep it cool!! :)

دوشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۹

لحظه

دلم خیلی عجیب گرفته- مدتهاست که بهش بی محلی می کنم- اما ول نمیکنه-
گاهی فکر می کنم آدمیزاد عجب طاقتی داره-
دلم می خواست یک لحظه ای جاودانی بشه- نشد. حتی خاطره لحظه هم کم کم کم محو شد....چه برسه به خودش..محو شد و به دوردستها رفت.
.انگارکه هیچوقت همچین لحظه ای نبوده.
...
اما بوده.
شاید خودت رو به نفهمی بزنی- مثل همیشه
ولی من که میدونم.
و تو میدونی که من میدونم.
همینی که همیشه ناراحتت میکرد و درعین حال برات خیلی جالب بود..
که من میدونم!ا!ا..:...

جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۸

منظومه مانلی -سال 2010

پیتر گابریل داره برای زلزله زده های هایتی می خونه - و من با دست جلوی چشمم رو می گیرم که عکس ها رو نبینم.. ولی نمی تونم. همه له و لورده و داغون زیر ساختمونهای بتونی
........
بچه های بی سرپرست یک یتیم خونه
.......
مانلی یک پسربچه که دو سه روز پیش اززیرآواربیرونش کشیدن
میگه که توی یک سوراخ گیر کرده بوده
و پدرش بهش گفته که حرکت نکن
یکی پیدات میکنه
...........
فقط عموش زنده مونده
.......

چی میشد؟

چی می شد اگر در دنیا هیچ بیماری ای وجود نداشت
هیچ دردی وجود نداشت
هیچ آدم فقیری نبود
هیچ زلزله و سیل و آتش سوزی و هزار جور کوفت و مرض دیگه ای نبود
هیچکس حسود نبود
آدمها سر همدیگه کلاه نمیذاشتن
به هم دروغ نمی گفتن
خیانت نمی کردن
ازهم سوءاستفاده نمی کردن
هرروز یکی دوساعت بارون میومد و خورشید هم بود
ماه همیشه می درخشید و همیشه می خندید
........
چی میشد- اما نمیشد....!ا

دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۸

سنگ

رنگ پریده است . صورتش اغلب در هم است و کم پیش می آید که عضلات صورت در حال استراحت باشند. گاه و بی گاه به ناکجا خیره می شود و می رود به دوردستها.....اا
گرفتار وسواس سلامتی شده. و این باعث می شود که از غذاخوردن هیچ لذتی نبرد. حتی فکر می کنم طعم ها را هم به ندرت حس می کند. نه اینکه پرزچشایی نداشته باشد- برایش فرقی ندارد. درواقع سالهاست که هیچ چیزی برایش فرقی ندارد........دلش که شکسته شد- دیگر شکسته ماند. راست می گویند. دل که چینی نیست که بشود بندش زد. می گویند که بعضی ها در خفا از دل 
.شکستگی رنج می برند- و او یکی از همین بعضی هاست
صورتش هم با دلش انگار شکست. و چشمهایش - که چشمان درشت پرخنده ای بودند تبدیل شدند به دوچشم  بی رنگ
مهربان است- حساس است وبسیار منطقی. آنقدر رنج کشیده که قدر عافیت فعلیش را بداند. و شاید همین باعث وسواس سلامتی اش باشد. فقط خنده های کودکش است که حس زندگی را درش بیدار می کند. به هیچکس و هیچ چیز دیگری علاقه چندانی ندارد. انگار تمام زندگی برایش در همین کودک خلاصه شده باشد. آنروز که صحبتی از یک عشق قدیمی به میان آمد- به شدت بد حال شد. عشق و صحبت از آن حالش را به شدت خراب می کند و من این را می فهمم. دیگر اعتقادی به عشق میان زن و مرد ندارد. انگار که فقط مال کتابها و فیلمهاست....شاید هم درست فکر می کند.



.