دوشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۹

توهم های ذهن من

نیستی
هیچگاه نیستی. تصویرت را بزرگ میکنم و دستم را روی صورتت میگذارم
اشک دور چشمم حلقه میزند و چشمانم را می فشارد
لبانت را با سرانگشتانم لمس میکنم و ابروهای پهنت را مرتب میکنم
چشمانت را میبندم و خطی نامریی پشت چشمت میکشم
دوستت دارم ولی نیستی
میخواهم دستت را بگیرم نمیتوانم-یک سطح صاف با چشمان منتظر که به جایی خیره شده اند
و لبخندی تلخ. 
دوستت دارم
ولی نیستی
هیچگاه نبوده ای
 هیچگاه نبوده اید
ای همه توهم های ذهن عاشق من
 !دوستتان دارم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر