دوشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۸

مهربان

یکراست می رفتیم به آشپزخانه اش و من روی یکی از صندلیهای لهستانی می نشستم و او شروع میکرد به چیدن انواع و اقسام هله هوله روی میز. من حرف میزدم و سیگار می کشیدم و او راه میرفت و آشپزی میکرد و گوش میداد. گاهی هم می گفت :‌می فهمم. می فهمم. و می فهمید. همیشه. هنوز هم خیلی زیاد می فهمد. بعد می گفت:" ‌می بینی؟‌باید غذا بپزم و ظرف بشورم. دایم!"    ا.
.   و من غمگین می شدم. از اینکه استعداد و توانایی مهربانترین و با هوش ترین زن دنیا - درکنج یک مطبخ- اینطورتلف میشود


قهوه را در یک قهوه جوش سنتی دم میکرد و در فنجانهای سفالی می ریخت. می نشست و نفس عمیق همراه آه بیرون می داد. قهوه می خوردیم. و گپ می زدیم......قهوه اش طعم عشق میداد.....با بوی تلخ غم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر